مطالب منتشر شده در دسته ی: "حکایات و پندهای آموزنده"

لنگه کفش دخترک دانشجو

ساعت حدود ۱۰ صبح بود. طبق معمول بساطم را کنار خیابان پهن کرده بودم و با کفش های جورواجور و پاشنه ها و واکس های رنگارنگ سرگرم بودم. بیشتر عابرها بدون توجه از کنارم رد می شدند و کمتر کسی به من توجهی می کرد. گهگاه کسی می ایستاد تا واکسی به کفش بزند یا […]

می خواهم معجزه بخرم

زمانی که سارا دخترک هشت ساله ای بود ، شنید که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند. فهمید که او سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوایش ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پر خرج برادر را بپردازذ. سارا شنید که پدر آهسته […]

دعای خیر پدر

  مرد جوانی ، از دانشکده فارغ التحصیل شد. ماه ها بود که ماشین اسپرت زیبایی ، پشت شیشه های یک نمایشگاه به شدت توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن شود. مرد جوان ، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی ، آن […]

مرگ همکار

  هنگامی که کارمندان به اداره رسیدند ، اطلاعیه بزرگی را در تابلوی اعلانات دیدند که روی آن نوشته شده بود : (( دیروز فردی که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ۲ بعد از ظهر در سالن اجتماعات برکزار می شود دعوت […]

شیطان و نمازگزار

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (( مسجد )) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه زمین خورد و لباس هایش کثیف شد ، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. لباس هایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه […]

امام علی و ریاضیات

  امام علی (ع) می فرماید : گوش کنید با فراغت                                                 توضیح دهید با متانت                                                                   بررسی کنید با دقّت                                                                                   تصمیم بگیرید با عدالت یک مرد یهودی نزد حضرت علی (ع ) آمد و گفت : یا علی به من عددی بگو که هم نصف و هم ثلث و هم […]

از برای خدا؟…یا برای خود؟

در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند: (( فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند. )) عابد خشمگین شد ، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری وارسته ، بر مسیر او مجسم شد و گفت: (( ای عابد ، برگرد و […]

نجس ترین چیز دنیا

گویند روزی پادشاهی این سؤال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست؟ برای همین کار وزیرش را مأمور می کند که برود و این نجس تریننجس ها را پیدا کند و در صورتی که آن را پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت […]

مناجات با خدا از نگاه امام کریم

بزرگترین هدف انسانها این است که بتوانند با معبود خود ارتباطی عمیق و صحیح داشته باشند. برای بهتر ارتباط برقرار کردن به خداوند هم مکان دارای اهمیت است و هم زمان مناجات. مکان مانند مساجد؛ اما بهترین زمان برای مناجات با خدا ماه مبارک رمضان است. حال که زمان مناسب از طرف خود خدا مهیا […]

گریه امام صادق (ع ) بر غیبت امام زمان (عج )

من با سه نفر از صحابه محضر امام صادق رسیدیم ، دیدیم آن بزرگوار بر روى خاک نشسته و مانند فرزند مرده جگر سوخته گریه مى کرد. آثار حزن و اندوه از چهره اش نمایان است و اشک ، کاسه چشمهایش را پر کرده بود و چنین مى فرمود: سرور من غیبت (دورى ) تو […]

خواب امام زمان….

شاگرد: استاد، چکار کنم که خواب امام زمان(عج) رو ببینم؟ استاد: شب یک غذای شور بخور،آب نخور و بخواب. شاگرد دستور استاد رو اجرا کرد و برگشت استاد دیشب دائم خواب آب میدیدم!‏ شاگرد : خواب دیدم بر لب چاهی دارم آب مینوشم ، کنار نهر آبی در حال خوردن آب هستم! در ساحل رودخانه […]

حضرت علی اکبر؛ پاره تن سیدالشهدا

درباره علی اکبر علیه السلام على اکبر علیه السلام ، بزرگ ترین پسر امام حسین علیه السلام بود که از نظر صورت و سیرت و سخن گفتن، به حدّى شبیه پیامبر خدا صلى الله علیه و آله بود که هر کس شوق دیدار پیامبر صلى الله علیه و آله را داشت، به او مى نگریست، […]

گردنبند خانم ایتالیائی

یکی از اعضاء دفتر امام نقل کرد: چندی پیش یک خانم ایتالیائی که شغلش ‍معلمی ، و دینش مسیحیت بود، نامه ای پر مهر و ابراز علاقه شدید به امام خمینی (مدظله العالی ) نوشته بود، و همراه آن ، یک گردنبند طلا برای حضرت امام فرستاده بود و نوشته بود که این گردن بند، […]

عشق به حسین (ع)

بسم الله الرحمن الرحیم خداوند تبارک و تعالی آدمی را صاحب فهم و شعور و درک نمود تا خود راه درست یا غلط را بیابد و راه رسم زندگی و پرستش حق را در یابد نه اینکه مانند حیوانات و چهارپایان به صورت غریزی زندگی کند. انسان می تواند از کثیف ترین گناهی که به […]

۲ داستان کوتاه از پیامبر

۱. به من بگو پدر!   بعضی از مردم مدینه، احترام پیامبر (ص) را نگه نمی داشتند، گاهی آن حضرت را با حرف هایشان آزار می دادند و گاه با رفتار بدشان، قلبش را می رنجاندند، اما یک کار بین آن ها خیلی زیاد شده بود. آن ها هر وقت پیامبر خدا (ص) را می دیدند، […]