مطالب منتشر شده در دسته ی: "حکایات و پندهای آموزنده"

داستان عمر و شیربرنج

ﺭﻭﺯﯼ ﻋﻤﺮبه حضرت على(ع)گفت: ﯾﺎ ﻋﻠﯽ ﺍﮔﺮ ﺣﻖ ﻣﯿﮕﻮﯾﯽ بگو من امروزﻧﻬﺎﺭ ﭼﻪ ﻣﯿﺨﻮﺭﻡ. ﺍﻣﺎﻡﮔﻔﺘﻨﺪ: ﺷﯿﺮ ﺑﺮﻧﺞ ﻋﻤﺮ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺷﯿﺮﺑﺮﻧﺞ ﻧﺨﻮﺍﻫﻢ ﺧﻮﺭﺩ. ﻋﻤﺮ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﻓﺖ. ﺩﯾﺪ ﻧﻬﺎﺭ ﺷﯿﺮ ﺑﺮﻧﺞ ﺍﺳﺖ، ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﺧﻮﺩ ﺭﻓﺖ ﺩﯾﺪ ﻧﻬﺎﺭ ﺷﯿﺮﺑﺮﻧﺞ ﺍﺳﺖ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍ ﺑﺮﻭﺩ ﮐﻪ ﺩﯾﺪ ﮐﺎﺭﻭﺍﻧﯽ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ، ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺑﺎ […]

سخن در شکم و ورود نور

روزى مفضّل بن عمر به محضر امام جعفر صادق علیه السلام شرفیاب شد و از آن حضرت پیرامون چگونگى ولادت حضرت فاطمه زهراء سلام اللّه علیها سؤ ال کرد؟ امام صادق علیه السلام فرمود: هنگامى که حضرت خدیجه با پیغمبر خدا صلّلى اللّه علیه و آله ازدواج کرد، زنان مکّه با او به مخالفت برخاستند […]

عابد و جوان

روزی حضرت عیسی (ع) از صحرایی می گذشت. در راه به عبادت گاهی رسید که عابدی در آنجا زندگی می کرد. حضرت با او مشغول سخن گفتن شد. در این هنگام جوانی که به کارهای زشت و ناروا مشهور بود، از آنجا گذشت. وقتی چشمش به حضرت عیسی (ع) و مرد عابد افتاد، پایش سست […]

آن سوی پنجره

در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعتها با یکدیگر صحبت […]

دستگیری امام رضا (ع) از زائران در راه مانده

محدث نوری رضوان الله علیه نقل می‌کند : یکی از خدمتگزاران حرم مطهر حضرت رضا علیه السلام گفت : در شبی که نوبت خدمت من بود، در رواقی که به دارالحفاظ معروف است، خوابیده بودم . ناگاه در خواب دیدم که در حرم مطهر باز شد خود حضرت امام رضا علیه السلام از حرم بیرون […]

مردی که به زیارت امام حسین علیه السلام نمی‌رفت

شخصی از بزرگان هند به قصد مجاورت کربلای معلّی به این شهر آمد و مدت شش ماه در آنجا ساکن شد و در این مدت داخل حرم مطهر نشده بود و هر وقت زیارت حضرت امام حسین علیه السلام را اراده می‌کرد، بر بام منزل خود رفته، به آن حضرت سلام می کرد و او […]

اعمال شب و روز اول ماه محرم/ سیره امام رضا(ع) در ماه محرم

بعضی از نمازهایی را که در این شب وارد شده به‌مقدار حال و توانایی خود خوانده ــ حداقل دو رکعت نمازی را که شامل حمد و ۱۱ بار «قل هو الله احد» است. به گزارش خبرنگار فرهنگی باشگاه خبرنگاران تسنیم «پویا» ماه محرم که ایام عزاداری سید و سالار شهیدان امام حسین(ع) و اصحاب ایشان […]

ماجرای عنایت امام رضا(ع) به یک کانادایی

او به زبان انگلیسی حرف می‌زد، آن هم با لهجه‌ آمریکایی رایج در کشور کانادا، وقتی به همان زبان و با خوشرویی جوابش را دادم، نفس راحتی کشید و گفت: ببخشید، آقای علی‌‌بن موسی‌الرضا کجاست؟ می‌خواهم او را ببینم! فارس: عنایات ویژه هشتمین اختر تابناک آسمان ولایت و امامت، زمان و مکان نمی‌شناسد؛ می‌خواهد مسیحی، […]

داستانی زیبا از کرامات حضرت علی علیه السلام

جوان کافری عاشق دختر عمویش شد. عمویش پادشاه حبشه بود . جوان نزد عمو رفت و گفت:عمو جان من عاشق دخترت هستم. آمده ام برای خواستگاری . پادشاه گفت: حرفی نیست ولی مهر دختر من سنگین است. گفت: هرچه باشد من میپذیرم.شاه گفت: در شهر بدی ها (مدینه) دشمنی دارم که باید سر او را […]

قضاوت زود هنگام

مرد مسنی به همراه پسر ۲۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالیکه مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. به محض شروع حرکت قطار پسر ۲۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالیکه هوای در حال […]

مبادا به تجمّلات دنیا دل خوش کنی

امام سجّاد علیه السلام فرمود : اسماء بنت عمیس حکایت کرده است : روزی امیرالمؤ منین علیّ علیه السلام در یکی از جنگ ها غنیمتی به دست آورد و گردنبندی برای همسرش فاطمه علیها السلام خریداری کرد و به عنوان هدیّه تحویل او داد و حضرت آن را پوشید . روز بعد ، حضرت رسول […]

وساطت براى رفع مشکل

مرحوم شیخ طوسى ، کلینى و دیگر بزرگان آورده اند : در اوایل خلافت معتصم عبّاسى ، شخصى از اهالى سجستان به همراه امام محمّد جواد علیه السلام و نیز عدّه اى دیگر ، راهى مکّه معظّمه گردید. شخص سجستانى گوید :  در بین راه ، جهت استراحت در محلّى نشسته بودیم و سفره غذا […]

حکم دزدی

دزدی را آوردند پیش خلیفه تا حکمش را صادر کند. معتصم ، دانشمندان را جمع کرد. قاضی القضات گفت : “چون آیه تیمم ، حد دست را ازمچ تعین کرده ، پس باید دستش را از مچ قطع کرد.” دیگری گفت : “خداوند برای وضو دست را از آرنج میداند پس باید از آرنج قطع […]

تشویق کودک

روزی عـلی (ع ) در منزل بود و فرزندانش عباس و زینب , که آن زمان خردسال بودند, در دو طرف آن حضرت نشسته بودند . علی (ع ) به عباس فرمود : بگو یک . – یک . – بگو دو . عباس عرض کرد : حیا می کنم با زبانی که یک گفته […]

مردی که امام رضا را نشناخت

روزی امام رضا(ع)به حمام عمومی رفت.حمام شلوغ بود.خیلی ها امام رانشناختند وبعضی ازآشنایان هم،سرگرم کارخودشان بودندوکسی متوجه امام رضا(ع)نشد.امام گوشه ای ازحمام نشست. بخارزیادی مثل مه درفضای حمام رها بود.امام مشغول تمیزکردن خود شد.چیزی نگذشت که مرد کنار دستی اش روبه او گفت:ای مرد،این کیسه را بگیر!امام رضا(ع)کیسه را ازدست اوگرفت.مرد گفت:حالا لطف کن وبرکمرم […]