مطالب منتشر شده در دسته ی: "حکایات و پندهای آموزنده"

قضاوت زود هنگام

مرد مسنی به همراه پسر ۲۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالیکه مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. به محض شروع حرکت قطار پسر ۲۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالیکه هوای در حال […]

مبادا به تجمّلات دنیا دل خوش کنی

امام سجّاد علیه السلام فرمود : اسماء بنت عمیس حکایت کرده است : روزی امیرالمؤ منین علیّ علیه السلام در یکی از جنگ ها غنیمتی به دست آورد و گردنبندی برای همسرش فاطمه علیها السلام خریداری کرد و به عنوان هدیّه تحویل او داد و حضرت آن را پوشید . روز بعد ، حضرت رسول […]

وساطت براى رفع مشکل

مرحوم شیخ طوسى ، کلینى و دیگر بزرگان آورده اند : در اوایل خلافت معتصم عبّاسى ، شخصى از اهالى سجستان به همراه امام محمّد جواد علیه السلام و نیز عدّه اى دیگر ، راهى مکّه معظّمه گردید. شخص سجستانى گوید :  در بین راه ، جهت استراحت در محلّى نشسته بودیم و سفره غذا […]

حکم دزدی

دزدی را آوردند پیش خلیفه تا حکمش را صادر کند. معتصم ، دانشمندان را جمع کرد. قاضی القضات گفت : “چون آیه تیمم ، حد دست را ازمچ تعین کرده ، پس باید دستش را از مچ قطع کرد.” دیگری گفت : “خداوند برای وضو دست را از آرنج میداند پس باید از آرنج قطع […]

تشویق کودک

روزی عـلی (ع ) در منزل بود و فرزندانش عباس و زینب , که آن زمان خردسال بودند, در دو طرف آن حضرت نشسته بودند . علی (ع ) به عباس فرمود : بگو یک . – یک . – بگو دو . عباس عرض کرد : حیا می کنم با زبانی که یک گفته […]

مردی که امام رضا را نشناخت

روزی امام رضا(ع)به حمام عمومی رفت.حمام شلوغ بود.خیلی ها امام رانشناختند وبعضی ازآشنایان هم،سرگرم کارخودشان بودندوکسی متوجه امام رضا(ع)نشد.امام گوشه ای ازحمام نشست. بخارزیادی مثل مه درفضای حمام رها بود.امام مشغول تمیزکردن خود شد.چیزی نگذشت که مرد کنار دستی اش روبه او گفت:ای مرد،این کیسه را بگیر!امام رضا(ع)کیسه را ازدست اوگرفت.مرد گفت:حالا لطف کن وبرکمرم […]

امام حسین (ع) و یاران او

امام حسین (ع) در سوم شعبان سال چهارم هجری در مدینه به دنیا آمد. رسول خدا (ع) نام این فرزند زهرا (س) را حسین نهاد وی مورد علاقه شدید پیامبر خدا(ص) بود و آن حضرت دربارة او فرمود: «حسین منی و انا من حسین….» و در آغوش پیامبر بزرگ شد. هنگام رحلت رسول خدا، شش […]

احترام امام زمان (عج) به تربت حضرت سیّدالشهدا (ع)

یکى از بانوان مؤمنه پرهیزگار به نام خدیجه ظهوریان فرزند عباسعلى که هم اکنون قریب نود سال از عمر با برکت خود را پشت سر گذاشته و با آنکه نزدیک ده سال است بر اثر سکته از پا در آمده و با کمک عصا خود را به این سو و آن سو مى کشاند نماز […]

درس های قیام کربلا ( استدلال برای سبقت در بدی)

مرد پستی از سپاه ابن سعد در حالیکه می گریست، گوشواره فاطمه دختر سیدالشهداء (علیه السلام) را  ازگوش او می کشید، تا غارت کند. دختر امام حسین علیه‌السلام پرسید: چرا گریه می کنی؟ آن مرد گفت: چرا گریه نکنم در حالى که اموال دختر رسول خدا را غارت مى‏‌کنم. فاطمه بنت الحسین علیه‌السلام گفت: خوب، اگر […]

امام حسن عسگرى علیه السلام و زوّار کربلا و خراسان

روایت شده که روزى دو نفر از محّبان ، یکى از زیارت خراسان و دیگرى از زیارت کربلا به شهر سرمن راى (سامرّا) وارد مى شدند پس احوالات را به خدمت امام حسن عسگرى علیه السلام معروض داشتند آن حضرت ، آن دو را پیشواز کردند، امّا در وقت مراجعت آن حضرت پیاده تشریف مى […]

یتیم نواز

روزی زنی را مشاهده کرد که مشک آبی را به دوش گرفته و با زحمت و مشقت آن را حمل می کند. از او درخواست کرد که ظرف سنگین آب را در اختیار وی قرار دهد، مشک را برداشت و از احوال زن پرسش نمود، معلوم شد شوهر وی از سربازان شهید اسلام بوده است، […]

گنجشک و امام رضا

  گنجشک خودش را روی عبای امام انداخت . جیغ می زد و نوکش را تند تند به هم می زد . امام رو کردند به من: “عجله کن این چوب را بگیر برو زیر سقف ایوان و مار را بکش.” چوب را برداشتم و دویدم . جوجه های گنجشک مانده بودند توی لانه و […]

توقع شیطان

امام صادق علیه السلام فرمود: شیطان آمد پیش حضرت موسى علیه السلام در حالى که مشغول مناجات بود. فرشته اى به شیطان گفت : چه امیدى از حضرت موسى دارى زمانى که ( درحالیکه ) او به مناجات ایستاده است ؟ شیطان جواب داد: همان امیدى که از پدرش حضرت آدم داشتم و حال آن که […]

هدیه

یکی از دوستانم به نام سالوادور یک اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود. شب عید هنگامی که سالوادور از اداره اش بیرون آمد متوجه پسربچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و برّاقش قدم می زد و آن را تحسین می کرد. نزدیک ماشین که رسید پسر پرسید: (( […]

ناسپاس

خورشید غروب کرده بود…. مرد از فرط خستگی و سرما بی رمق به زمین افتاد…. نیمه شب از شدت تشنگی در خواب نالید…. گل ساقه اش را خم کرد و قطره های شبنم را در دهان مرد غلتاند… علف های سبز اطرافش رشد کردند تا گرمش کنند و خورشید صبحگاهی آنقدر بر بدنش تابید که […]